سيد محمد باقر برقعى
3116
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كاروان بستند همزمان سوى يار و ديار بار * جز من كه دور ماندهام از يار و از ديار در آتشم ز فرقت ياران كه گفتهاند * از كاروان به جاى نماند به غير نار اى كاروان كه بار دلوجان گرفتهاى * خوش مىروى برو كه خدايت نگاهدار راه وطن بگير كه اين منزل غريب * آب و هواى آن نبود بر تو سازگار اى بلبلان عاشق و اى طوطيان مست * آنجا كه يافتند به هند وصال يار يادى كنيد از من گمگشتهآشيان * نامى بريد از من دلخون داغدار عمريست كز جفاى تو اى چرخ زشت كيش * در حسرت گلى شدهام همنشين خار دانم چرا ستيزه كنى با من اى فلك * خواهى به زينهار تو آيم به اضطرار اى آسمان برو كه تو عاجزترى ز من * اى چرخ دور شو كه تو بيش از منى فكار تيغ ملال هرچه توانى به من بزن * تير هلاك هرچه بخواهى به من بيار من سخرهء تو نيستم اى چرخ دونپرست * من طعمهء تو نيستم اى گرگ لاشهخوار شمشيرم ار برهنه بمانم مرا چه عيب * شيرم اگر به سلسله باشم چه احتقار ؟ بيچاره نيستم به تهيدستىام مبين * طبعم خزينهايست پر از درّ شاهوار رو مىنهم به درگه يار اينم آبرو * تن مىزنم ز منّت غير اينم افتخار هرگز نيازمند نگردد به هيچكس * آنجا كه مرد بخرد تن مىدهد به كار دختر ايران طبيب رنگ مرا خوب ديد و هيچ نگفت * گرفت نبضم و آهى كشيد و هيچ نگفت شنيد دختر ايران خبر ز آزادى * عرق ز هر سر مويش چكيد و هيچ نگفت به پير ميكده رمزى ز « راديو » گفتم * درون خرقه به حيرت خزيد و هيچ نگفت به ناله مرد فقيرى ميان كوچه ز جوع * توانگرى همه را مىشنيد و هيچ نگفت ز خوابگاه غنى ديد عكسى آهنگر * به فكر غرق شد و دم دميد و هيچ نگفت ز من مبارزهء صنف كارگر چو شنيد * سياه شد لب خود را گزيد و هيچ نگفت ز رنج كارگران خواجه را خبر كردم * پيالهء مى خود سركشيد و هيچ نگفت به پيش شيخ گشودم كتاب « لاهوتى » * برهنه پا سوى مسجد دويد و هيچ نگفت